|
بيابان عرفات، به مرز شب رسيده است و تاريكي، رفته رفته، قله جبل الرحمه را نيز فرا ميگيرد و اكنون... هنگام دررسيده است كه عرفات را به سوي وادي مزدلفه ترك گوييم .
شب، هديه پروردگار به عرفاست.
شب، عرصه ظهور معادن نوراست و صحنه تجلاي ستارگان.
«دل عارف» نيز ستارهاي است، معدن نور. و اين سري است كه جز عرفا كسي نميداند.
آري، آن «نجم ثاقب» كه گفتهاند، «قلب عارف» است:
[اي نجم ثاقب،
اي سرچشمه نور، اي قلب عالم امكان،
اي يار، اي عزيزترين يار... باز آي كه شب در رسيده است وهنگام ظهور تواست.]
خطاب ما با او است. با آن يارغايبي كه او نيز، اكنون در مشعرالحرام است... و اين وادي، تو گويي كه ازهمه كره ارض به آسمان نزديكتر است و شايد، اين چنين است كه مزدلفهاش خواندهاند . اي واقف، اي خوشه چين ستارگان، به آسمان نگاه كن و خود را در دل آسمان در ياب. خود را ببين كه در عمق يك فضاي لا يتناهي، در گوشهاي از آسمان ايستادهاي و خوشههاي ستارگان، گرداگرد تو بر كرانه بيكرانه آسمان آويختهاند و همه ... و آن كره كوچك شناوري كه تو بر آن ايستادهاي، همراه با ميلياردها ميليارد كوكبه ديگر كهكشانهاي دور ... عاشقانه، درشوق و جذبهاي دايم گرداگرد كعبه عشق طواف ميكنند ... الله اكبر.
و بينديش كه اين همه در برابر معراج روح تو هيچ است.
و بينديش كه اين كهكشانها، همه، مطيع امر مولايي هستند كه روح تو را به عزت و تقدس خويش پيوند زده است:
«عبدي اطعني تكون مثلي تقول للشيء كن فيكون.»
اي واقف، اي خوشه چين ستارگان،
يعني كه عزت و تقدس تو، در اطاعت است
و عجب جوهرهاي است اين «بندگي» ، كه در عمق خويش به ربوبيت ميرسد.
اكنون، پيشاني بندگي، بر خاك بندگي بگذار
و دل عارفت را به جذبه عشق بسپار، و ببين كه چگونه اوج ميگيري و پاي بر فرق كهكشانها مينهي و يكايك معارج معراج را تا حريم عزت و قدس طي ميكني ... الله اكبر.
اكنون به شهود رسيدهاي و آماده شهادتي، و شهادت راه امامت و خلافت است. و اينجاست كه آن روياي صادقه به تو افاضه مي شود، تا اگر ابراهيم باشي، بگويي : پسرم، مرا در خواب فرمان دادهاند كه تو را، به راه خدا قرباني كنم (يا بني اني اري في المنام اني اذبحك)
و يا اگر اسمعيل باشي بگويي: پدرم، هر آن چه را كه بر آن امر شدهاي انجام ده، كه ان شاءالله مرا از صابرين خواهي يافت (يا ابت افعل ما تؤمر ستجدني ان شاءالله من الصابرين)
اما نه. شيطان تو را به خود وا نميگذارد. بايد براي نبرد با شيطان آماده باشي . برخيز و براي رمي و رجم شيطان، خود را تجهيز كن.
اكنون، ابراهيم آخرين سنگ ريزههاي ترديد و حب ماسوي الله را از مشعر قلب خويش برميچيند و آماده ميشود تا به پيمان فطرت خويش عمل كند و اين چنين ... اسمعيل را به قربانگاه ميبرد، نه خود را؛ چرا كه اسمعيل را از خود بيشتر دوست ميدارد.
اكنون تو مشعر قلب خود را تماماً به دوست سپردهاي و به پايان راه و لقاء حق و نزديك و نزديكتر شدهاي و آن چه از «حب ماسوي الله » در دل تو باقي مانده است، هم چون سنگ ريزههايي چند، در صحنه قلبت پراكندهاند، و در انعكاس نور ستارگان آسمان سينهات، سنگ ريزهها را تلاً لو"بخشيده وآنان را در چشم تو تجلي الماس و زبرجد و ياقوت داده است.
اما برادر، نه اين چنين است. اين جواهرات، سنگ ريزههايي بيش نيستند كه تورا از عمل به پيمان عبوديت حضرت حق و لقاي او باز ميدارند .
برخيز و خود را براي جهاد اكبر آماده كن . و اين آخرين مرحله سير اليالله است. و به ياد داشته باش كه اگر در اين معركه با سلامت نفس در آيي، حجاب از تو بر خواهند داشت و يك باره خود را تحت علم عدالت موعود و ركاب او خواهي يافت ...
آماده باش و منتظر، كه فردا روزجهاد اكبر است.
منبع : مجله سوره-شماره دوم و سوم- سال1366
|