|
ابتداي جنگ بود. دقيقاً در ماه 11 سال 1980 چند اسير عرب ايراني از خرمشهر آوردند. به آنها ميگفتند: « چرا همراه ايرانيها ميجنگيد؟ »
از بين آنها جوان درشتاندامي بود كه حدوداً 30 ساله نشان ميداد. او شروع كرد به بعثيها و صدام، فحش دادن. آنها 7 نفر بودند و او تنها كسي بود كه مقاومت ميكرد. در آخرين لحظه فرياد ميزد: هر كس صدايم را ميشنود، به خانوادهام خبر بدهد. بعد در حالي كه رويش خاك ميريختند، اسم و مشخصات و منطقهاش را با فرياد گفت.
او را زنده به گور كردند. بعدها به طور مخفيانه رفتم سراغ پدرش. او را ملاقات كردم و جريان را به او گفتم.
منبع : كتاب مشت مشت گل سپيد مي چينند از خاك
|