|
كريم يك سرباز تركهاي ريزنقش از اهالي العماره بود. او دو هفته قبل از اشغال خرمشهر، عروس شانزده سالهاش هديه را به خانه آورد. اما حالا هيچ نشاني از كريم نيست. او يك سال و نيم بدون مرخصي و بيوقفه در جنگي احمقانه كه هيچ دليلي براي آن نميدانست ماند. وقتي عراق از خرمشهر عقبنشيني كرد، كريم در دست ايرانيها اسير شد و هديه سالها چشمانتظار بازگشتن به جاده بصره، العماره چشم دوخت.
اما نميدانست او از تو است كه در سپاه بدر به نبرد با منافقين رفت و در عمليات مرصاد در جبهه اسلام به شهادت رسيد. پيكرش را مشهد به خاك سپردند.
عكس كريم هنوز در دستهاي هديه، مثل يك تكه الماس كهنه عتيقه مانده است. ميان انگشتان باريكي كه از چروك و تاول كبره بسته است.
ميگويد: مرا براي دو زيارت به مشهدالرضا ببريد.
منبع : كتاب مشت مشت گل سپيد مي چينند از خاك
|