|
خميس افسر عراقي، علي را با خود برد.مسئول عراقي پشت ميز چوبي بزرگش نشسته بود و عكس صدام، بالاي سرش بود. گفت: « شنيدم اذان گفتي؟ » گفت: بله انكار نميكنم.
افسر عراقي لحنش تغيير كرد. صاف توي چشمهاي علي نگاه كرد و با خشونت گفت: « چرا اذان گفتي ؟ » و بعد براي لحظهاي سكوت بود. علي هم با ابهّت توي چشمهاي افسر عراقي نگاه كرد؛ مثل آفتاب سوزاني كه به يخ ميتابد. چه چيزي در عمق نگاه اين اسير بسيجي بود؟ بعد علي شعله كشيد، جوشيد، تابيد و محكم گفت: اين را تو كه مسلماني، نبايد بگويي، بگذار يك اسراييلي بگويد، تو چرا اين را ميگويي؟
افسر عراقي در صندلي چرميش فرو رفت. قطرات عراق را حس ميكرد كه از سر و رويش فرو ميريزد. حس كرد دارد كوچك ميشود. بعد دهانش جنبيد، گفت: نميگويم اذان نگوييد؛ بگوييد ولي آهسته؛ يك وقت ممكن است ...
و دوباره سكوت كرد.
منبع : مؤسسه فرهنگي پيام آزادگان
|