> دریچه >سيدمحمد

 

سيدمحمد


در كردستان با يك تك تيرانداز حرفه‌اي بومي حشر و نشر داشتم به نام « سيدمحمد». من هم يك سيمينوف داشتم و در زدن عراقي و ضدّ انقلاب‌ها از آن‌ها سبقت مي‌گرفتم.
اولين باري كه با سيد در كمين دشمن منتظر بوديم، يك خودروي عراقي آمد و از خوش‌شانسي ما در تيررس ما، ماشينشان خراب شد و از حركت ايستاد. دو عراقي از آن پياده شدند تا عيبش را برطرف كنند. من با خوشحالي تفنگ را برداشتم و به طرف يكي از آن‌ها كه پشتش به ما بود، نشانه رفتم كه سيد دستي به شانه‌ام زد و گفت: كاك رضا ! ما دشمن را از پشت نمي‌زنيم.
با شرمندگي سري تكان دادم و صبر كردم تا عراقي رو برگرداند و فشنگم را تحويل بگيرد ! وقتي او را زدم و افتاد، با خوشحالي بلند گفتم: ببين زدمش ... سيد با عصبانيت به من گفت: « آدم كشتن هنره كه اين طور بِشكن مي‌زني و خوشحالي مي‌كني؟ » همان‌طور ميخكوب شدم و خشكم زد. سيد تا چند ساعت با من حرف نزد و گريه كرد.
از او عذرخواهي كردم. سرزنشم كرد و گفت: تو چرا براي كشتن يك آدم هورا كشيدي؟ اين‌جا، جاي اين كارها نيست. من، هر نفري را كه مي‌زنم، شب برايش نماز و زيارت عاشورا مي‌خوانم و از خدا مي‌خواهم كه فرداي قيامت اگر لياقت داشته داشتم، شفيعش باشم. اين‌ها هم مثل ما انسانند و زن و بچه و مادر و خواهر دارند.
سيد هر بار با مقداري جيره‌ي غذايي به قصد قربت، سيمينوفش را بر مي‌داشت و به محلّ امني مي‌رفت و روزي چهار، پنج عراقي شكار مي‌كرد و برمي‌گشت. ...

منبع : khattemoghadam.parsiblog.com